تبليغاتX
منوجونی گنوگ


منوجونی گنوگ

 

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:58 توسط گنوگ| |

به گمانم بازيچه دستان گرم توام

نگاه  مهرباني كه مرا به دوردست ها ميبرد

مغلوب عشقي بي فرجام كه بي پناه در گوشه اي تاريك به انززوا نشسته تنهايم

هنوز تنهايم

وبا تو هنوز غريب

گويا تو پاك مرا تسخير كرده اي

من گم گشته اي هستم در درياي وجودي كه از آن من نيست

 من شكست خورده ام

من شكست خورده ام درتقديري كه خود آغازگرش بودم

و حال در اسارتي طولاني به سر مي برم

جزيره اي متروك كه جز ياد تو هيچ ندارد

من از عشق بيزارم

من ازخود وطغيان دل بيزارم

سالهاست.............

وهنوز نمي دانم شت اين نقاب سرد كدامين نگاه به انتظار نشسته

نگاهي حادث كه مرا تا مرز بودن پيش مي برد

بودن در حادثه اي كه نياز مند صبري بي انتها ست

رسيدن تنها ترا‍ژدي تلخ اين پايان است

وپايان

آخرين نيازيك تنها ست.............

 


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 20:24 توسط گنوگ| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ